امروز صبح خواستم قدم بزنم و برم کافه خودمو یه قهوه دعوت کنم دیدم فایده نداره بدتر تنهایی حالم گرفته می شه،
بجاش زنگ زدم یکی از دوستای قدیمیم اومد دنبالم به یاد قدیم رفتیم بیرون...به عادت قدیمی وقتی دیدمش کلی جیغ زدم،کلی حرف زدیم،خندیدیم و از همه لذت بخش تر کلی چرخوندم و از ته دل خندیدم..چقدر دلممیخواست وقتی گفت چیه چشات ناراحته بگم یکی منو بد زده بیا بریم بزنش ولی .....بیخیال
این حال خوبمو مدیونشم اینکه الان حس بهتری نسبت به خودم دارم،اینکه دو ساعت راحت خندیدم..اینا رو مدیونتم بهترینم
برچسب:
نویسنده: سجاد زارعیپور
یعنی اینقدر دلم واسه بلاگفا و دوستام تنگ میشه واسه دوستای واقعیم تنگ نمیشه،
چقدر دلم میخواد از روی ارامش به وبلاگهاتون سر بزنم ،پستاتون بخونم،کامنت بذارم..واسه همینه تازگیا کامنت نمیذارم دیر به دیر میام اینجوری که همین جوری یه چیز واستون بنویسم به دلم نمیچسبه...
عفو کنید،دوستون دارم
برچسب:
نویسنده: سجاد زارعیپور
دلممیخواست ...
زمان را به عقب برمیگرداندم
نه برای اینکه آنها که رفته اند رو بازگردانم نه...
برای آنکه نگذارم آنها بیایند...
برچسب:
نویسنده: سجاد زارعیپور
من رودخانه ای را میشناسم
که از دریا جدا شد و
عاشقانه به سمت فاضلاب رفت!
برچسب:
نویسنده: سجاد زارعیپور
چقدر بغض دارم از شنیدن حرفای پرستاران..
چقدر دلنشین میگن وظیفمونه،مسوولیم..
چقدر خوبن..
چقدر نامردن احتکار کاران وسایل ضدعفونی....
خدایا به این بی ریاها عمر با عزت بده
کاش زودتر کرونا تموم بشه
برچسب:
نویسنده: سجاد زارعیپور